
ساحل
اون روز بعد از کلی تفریح کردن، تهیونگ هم به خونه جیمین رفت تا شب رو اونجا بمونه. هارین هم بعد از کار به همراه جونگکوک به خونه جیمین رفته بود تا کمی با هم صحبت کنن و سوجو بخورن.
جیمین در حالی که دنبال کلیدش می گشت سعی کرد پر حرفی تهیونگ رو نادیده بگیره. یکی دیگه از اخلاق های تهیونگ این بود که هر وقت به جیجو میومد به اندازه کل مدتی که جیمین رو ندیده بود حرف می زد!
البته این چیز غیر معمولی نبود. بعد از جونسو، تهیونگ صمیمی ترین دوست جیمین بود و جیمین رو خیلی دوست داشت. تهیونگ تکیه ای به در داد و پوفی کشید.
"هیا پارک جیمین! داری چه غلطی می کنی؟ یک کلید می خوای پیدا کنی!"
جونگکوک و هارین که داخل خونه بودن، با شنیدن صدایی که از بیرون می اومد با تعجب نگاهی به هم انداختن و جونگکوک بلند شد و به سمت درب خونه رفت. انگار جیمین تنها نبود و مطمئن بود صدای یک نفر دیگه رو هم شنیده بود.
وقتی درب خونه رو باز کرد با صورت های متعجب جیمین و پسر ناآشنایی که کنارش بود مواجه شد.
جیمین لبخند خجالت زده ای زد و پشت گردنش رو خاروند.
"جونگکوکا! ممنون که درب رو باز کردی داشتم دنبال کلید می گشتم!"
جونگکوک سری تکون داد و نگاهی به اون مرد غریبه انداخت.
"آهان... و شما...؟"
تهیونگ لبخندی زد و احترام کوتاهی گذاشت.
"کیم تهیونگ هستم، دوست جیمین. شما جونگکوک شی هستید؟"
جونگکوک سری تکون داد و متقابلا احترامی گذاشت.
"بله... خوشبختم."
جیمین وارد خونه شد و شروع به صحبت کرد.
"جونگکوکا، تهیونگ برای چند روزی به جیجو اومده و ازش خواستم پیش ما بمونه. مشکلی با این موضوع نداری؟"
جونگکوک لبخندی زد و سری به نشونه منفی تکون داد.
"مشکلی نیست، خوش اومدید تهیونگ شی."
...
تهیونگ آدم خوش مشربی بود و خیلی سریع با افرادی که نمی شناخت صمیمی می شد. اون شب به پیشنهاد تهیونگ تصمیم گرفتن همه دور هم کمی سوجو بنوشن و وقت بگذرونن.
هارین از قبل تهیونگ رو می شناخت اما تازه فهمیده بود که جیمین با اون پسر دوسته. این تقریباً موضوع هیجان انگیزی بود. هنوز چند شات خورده بودن که هارین پیشنهاد داد "بازی حقیقت" رو همراه با نوشیدن انجام بدن.
جونگکوک خیلی احساس خوبی نسبت به توی اون جمع بودن نداشت و این کمی آزار دهنده بود. اینطور نبود که از تهیونگ خوشش نیاد، اما جوی که بین خودش و جیمین وجود داشت غیر عادی و سرد بود و حالا کسی داخل اون جمع بود که باعث می شد جیمین جونگکوک رو حتی بیشتر از قبل نادیده بگیره.
با پیش کشیده شدن موضوع بازی حقیقت هارین نگاهی به جونگکوک انداخت تا ریکشنش رو بررسی کنه ولی چیز زیادی دستگیرش نشد. از اونجایی که تهیونگ، دوست جیمین توی اون بازی بود، هارین به این موقعیت به عنوان فرصتی برای سر درآوردن از روابط قدیم و احساسات فعلی جیمین نگاه می کرد و امیدوار بود که جونگکوک هم متوجه این موضوع بشه و از موقعیت استفاده کنه.
اولین دور به هارین و تهیونگ افتاد. تهیونگ لبخند شیطنت آمیزی زد و پرسید.
"هارین شی، بگو ببینم تایپ مورد علاقه ات چیه؟"
هارین نگاهی به جیمین انداخت و پوزخندی زد. از اونجایی که اون مرد دوست جیمین بود احتمالا در مورد گی بودن جیمین می دونست و نسبت به همجنسگرا ها افکار قدیمی ای نداشت.
"توی مردا، من از اون هایی که قد بلند و عضله ای باشن خوشم میاد، اگر تتو داشته باشن هم بهتر. و توی زن ها، از اون هایی که ریزه میزه و کیوت باشن خوشم میاد!"
تهیونگ لبخندی زد و نگاهی به جیمین انداخت. حالا می تونست جیمین رو برای راحت بودن با اون دختر بفهمه!
"هارین شی تایپت تو زن ها دقیقاً مثل منه! به نظر میاد خوش سلیقه باشید."
هارین سری تکون داد و لبخند بزرگی زد. یک بار دیگه بطری خالی سوجو رو چرخوندن و این بار بطری به سمت جیمین قرار گرفت.
هارین نگاه زیر زیرکی ای به جونگکوک که رو به روی جیمین نشسته بود انداخت. امیدوار بود جونگکوک از این فرصتش به خوبی استفاده کنه و سؤال درستی بپرسه.
جونگکوک کمی فکر کرد و نگاهی به جیمین که نگاهش رو به سمت دیگه ای دوخته بود، انداخت.
"کی می خوای دوباره شروع به قرار گذاشتن کنی؟"
با شنیدن اون سؤال جیمین با تعجب نگاهی به جونگکوک که جدی و کمی ناراحت به نظر میومد انداخت. جیمین نمی دونست باید چطور جواب اون سؤال رو بده. درواقع به خوبی می دونست که هدف جونگکوک از پرسیدن اون سؤال چی بود و خودش هم به اندازه کافی از این که این اواخر بهش بی محلی کرده بود، شرمنده بود اما هنوز هم مطمئن نبود که بخواد به اون سؤال جوابی بده.
نگاه مضطربی به تهیونگ و هارین انداخت و با لبخندی مصنوعی لیوانی که جلوش بود رو برداشت و شروع به نوشیدن کرد. جونگکوک انتظار این کار رو از جیمین داشت اما خودش هم نمی دونست که چرا باز هم انقدر ناامید شده بود. لبخند تلخی زد و چیزی نگفت. اون تمام چیز هایی که باید می گفت رو گفته بود.
...
اون شب هارین به علت مستی مجبور شد شب رو همونجا سر کنه و جیمین و جونگکوک تصمیم گرفتن بذارن هارین داخل اتاق بخوابه و خودشون به همراه تهیونگ داخل هال خوابیدن.
صبح روز بعد جونگکوک طبق معمول آماده شد و به سر کار رفت و البته با هزار بدبختی هارین که سردرد شدید هنگ اور داشت کلافه اش می کرد رو هم بیدار کرد و همراه خودش راه انداخت.
جیمین همچنان توی مرخصی بود و اون روز هم قصد داشت با تهیونگ وقت بگذرونه. در حالی که داشت صبحانه آماده می کرد نگاهی به تهیونگ که همچنان مثل جنازه ها خوابیده بود انداخت و پوفی کشید. تهیونگ معمولاً مست نمی کرد اما شب قبل به قدری بهش خوش گذشته بود که اصلاً حواسش به تعداد لیوان هایی که می داد بالا نبود!
وقتی صبحانه آماده شد، به سمت تهیونگ رفت و آروم تکونش داد.
"هی مرتیکه رو مخ! نمی خوای بیدار شی؟"
تهیونگ هومی گفت و به سختی چشم هاش رو باز کرد.
"آه، جیمینا. صداتو بیار پایین، چرا سر صبحی داد و بیداد راه انداختی؟"
جیمین خندید و دوباره تکونش داد.
"اسکل من دارم معمولی صحبت می کنم، انقدر دیشب خوردی که این بلا سرت اومده. پاشو بیا پای میز برات سوپ خماری درست کردم."
با شنیدن اون کلمه تهیونگ تقریباً عین جت سر جاش نشست و نگاه خوش حالی به دوست مهربونش انداخت.
"عاشقتم که جیمینا!"
جیمین خندید و به سمت میز رفت.
"زبون نریز انقدر. فقط بلند شو."
تهیونگ اطاعت کرد و سریع بلند شد و برای شستن صورتش به دستشویی رفت.
جیمین هنوز داشت به اتفاقی که دیشب افتاده بود فکر می کرد. جونگکوک عملاً دیشب یک جواب می خواست و جیمین با وجود این که خیلی در مورد احساساتش فکر کرده بود، باز هم نتونسته بود یک جواب درست و حسابی بهش بده. این موضوع حتی داشت خودش رو هم اذیت می کرد.
شاید اینطوری بهتر بود. شاید باید به جونگکوک جواب منفی می داد و می ذاشت اون پسر آروم آروم همه چیز رو فراموش کنه. اما این کاملاً بر خلاف چیزی بود که دلش می گفت.
جیمین توی سال گذشته تونسته بود تا حدود زیادی خودش رو جمع و جور کنه و با احساسات در هم و برهمش کنار بیاد. اما این نمی تونست روی احساس تنهایی شدیدی که بعد از مرگ جونسو بهش دست داده بود سر پوش بذاره. تهیونگ که بالاخره کمی سر حال تر به نظر می رسید، پشت میز نشست و با چشم هایی که از خوش حالی برق می زدن نگاهی به میز صبحانه جلوش انداخت.
"به به چه کردی جیمین شی!"
جیمین لبخندی زد و لیوان قهوه رو جلوی تهیونگ گذاشت.
"اینو بخور یکم اجیر شی."
تهیونگ در حالی که قهوه اش رو می خورد با نگاهی قیافه در هم جیمین رو کمی بررسی کرد.
"حالا چی شده که باز اخمات تو همه؟"
جیمین سری به نشونه منفی تکون داد.
"چیزی نیست فقط یکم فکرم مشغوله."
تهیونگ پوفی کشید.
"اگر داری در مورد اون پسره فکر می کنی، بذار دوباره بگم، نباید از مغزت براش استفاده کنی. ببین قلبت چی می گه."
جیمین پوفی کشید.
"دیگه نمی دونم چی کار کنم. این کار عاقلانه ای نیست ته."
تهیونگ سری تکون داد.
"می فهمم. اما باز هم می گم. به خودت فشار نیار. اگر نظر منو بخوای، اون پسر دوستت داره. طوری که دیشب بهت نگاه می کرد کاملاً مشخص بود. فوقش اگر نمی خوای چیز جدی ای بینتون باشه می تونید فقط امتحانش کنید. ضرری نداره، اینطور نیست؟"
جیمین می دونست که باز هم حق با تهیونگه اما اینطور نبود که هنوز هم تصمیم گیری براش آسون باشه. خودش هم کم کم از اون پسر خوشش اومده بود اما فقط به عنوان یک دوست. البته با این وجود کشش جنسی خاصی رو نسبت به اون پسر حس می کرد که تقریباً مدت ها بود حسش نکرده بود. شاید این مطلقاً ایده بدی نبود که یک شانس به خودشون بده و امتحانش کنه.
...
بالاخره تهیونگ بعد از سه روز پیش جیمین بودن تصمیم گرفته بود به خونه سوکجین بره و دو روز آخر سفرش رو پیش هیونگش بگذرونه.
توی اون چند روز تهیونگ تقریباً جیمین رو قانع کرده بود که جوابش رو به جونگکوک بده و جیمین هم تقریباً از انجام این کار مطمئن شده بود. اون روز برای جونگکوک تعطیل بود و برای موج سواری به ساحل رفته بود.
جیمین هم برای همراهیش رفته بود و طبق معمول گوشه ای نشسته بود و در حالی که به منظره رو به روش خیره شده بود سیگار می کشید. جونگکوک واقعا توی موج سواری خوب بود و حتی لباس مخصوص و یک تخته موج سواری هم خریده بود.
بالاخره بعد از مدتی موج سواری جونگکوک که حالا کمی احساس بهتری داشت به ساحل برگشت و با خستگی کنار جیمین نشست.
"هیونگ تو هم باید امتحانش کنی. موج سواری واقعا عالیه."
جیمین لبخندی زد و سری تکون داد.
"ممنون بابت پیشنهادت اما من حتی شنا کردن هم بلد نیستم."
جونگکوک لبخند کوتاهی زد و چیزی نگفت. جیمین واقعاً مثل گربه ها بود و بود و انگار خیلی از خیس شدن خوشش نمیومد.
جیمین زیر چشمی نگاهی به جونگکوک که چشم هاش رو بسته بود و داشت از آفتاب ملایم غروب لذت می برد انداخت. اون پسر واقعا بدن فوق العاده ای داشت. اون لباس شنایی که به بدنش چسبیده بود و قطرات آب که از مو هاش می چکید منظره زیبایی رو به وجود آورده بود و انگار جیمین نمی تونست ازش چشم برداره. ردست مثل اون شب که توی آغوش جونگکوک افتاده بود حس داغی خاصی وجودش رو در بر گرفته بود. انگار آتیش گرفته بود. آتیشی که جونگکوک شروع کرده بود.
جیمین تصمیم گرفته بود با جونگکوک صحبت کنه. اون توی ذهنش چیز هایی که می خواست به جونگکوک بگه رو آماده کرد. چیز هایی مثل "جونگکوک، من متأسفم اما نمی تونم احساساتت رو برگردونم. کسی که باید کنارت باشه من نیستم، لطفاً بیشتر بهش فکر کن...". اما جیمین هنوز هم در مورد گفتن این ها تردید داشت. شاید این حقیقت نبود. جیمین بدجور می خواست طعم اون پسر رو حس کنه. این خیلی اشتباه بود؟
به هر حال بعد از اون موج سواری اون ها دوباره به سمت خونه راه افتادن. جیمین سر راه دو تا بستنی برای خودشون گرفت تا کمی خنک تر بشن. هنوز تابستون بود و جیجو هم طبق معمول گرم.
وقتی به خونه رسیدن جونگکوک به سمت حمام رفت تا لباس هاش رو عوض کنه. و دوش بگیره. جیمین هم به سمت آشپرخونه رفت تا ظرف ها رو بشوره.
جونگکوک توی اون مدت خیلی فکر کرده بود. جیمین همچنان نمی خواست بهش جوابی بده و این خیلی آزارش می داد. شاید بهتر بود خودش این موضوع رو حل کنه.
بعد از این که دوش گرفت به سمت جیمین که روی کاناپه نشسته بود و داشت کتابش رو می خوند رفت.
"هیونگ، می شه یکم صحبت کنیم؟"
جیمین کتابش رو بست و گوشه ای گذاشت.
"حتماً."
جونگکوک آروم کنارش نشست و نگاهش رو به پایین دوخت.
"هیونگ، ببخشید که توی این مدت اذیتت کردم. این ماه آخرین ماهی هست که من توی جیجو هستم. من دیگه به جیجو بر نمی گردم. انگار هیچ شانسی باهات ندارم... انگار هنوز نمی خوای کسی رو به قلبت راه بدی و من درکت می کنم. حتی اگر می خواستی هم فکر نمی کنم من رو انتخاب می کردی... من می دونم که تو هیچوقت بهم علاقه مند نمی شی. اما اینطور ساکت بودنت داره بهم آسیب می زنه... ببخشید بابت احساسات یک طرفه ای که بهت دارم..."
جیمین می دونست که این آخرین شانسش برای گفتن چیزی هست که می خواست بگه. اما به طرز عجیبی اون کلمات از بین لب هاش بیرون نمیومدن.
"جونگکوکا... من می خواستم بهت بگم که این کار درستیه... می خواستم بگم که من فرد مناسبی برات نیستم. اما نمی تونم. چون نمی خوام دوباره دروغ بگم..."
جونگکوک نگاهی به چشم های جیمین انداخت و آروم دستش رو گرفت.
"هیونگ..."
جیمین لبخند کوتاهی زد.
"تو گقتی که می خوای من رو از گذشته ام دور کنی... درسته؟"
آروم خودش رو به جونگکوک نزدیک کرد و توی چشم های اون پسر خیره شد. ادامه داد.
"راستش دیگه نمی دونم چی درسته و چی غلط... احساسات من مثل احساسات تو نیست. اما وقتی می بینمت احساس می کنم چیزی توی وجودم داغ می شه..."
نگاهش رو آروم روی لب های جونگکوک سر داد و صورتش رو نزدیک تر کرد. انگار کنترلش رو از دست داده بود. آروم لب هاش رو روی لب های جونگکوک گذاشت و بوسه کوتاهی گذاشت.
جونگکوک انتظار چنین چیزی رو نداشت. از همیشه گیج تر شده بود اما انگار این چیز خوبی بود.
جیمین هم از اون حس عالی که مدت ها بود تجربه اش نکرده بود سر مست بود. شاید داشت از روی قریضه اش عمل می کرد، اما اون لب ها باعث می شدن صبرش رو از دست بده. نفس عمیقی کشید و دستش رو روی صورت جونگکوک گذاشت.
"جونگکوکا... من رو دیوونه خودت کن... می تونی؟"
جونگکوک دستش رو روی دست جیمین که آروم صورتش رو لمس می کرد گذاشت و لب هاش رو دوباره به لب های خواستنی جیمین رسوند. آروم لب پایین جیمین رو مک زد و دستش رو روی کمر جیمین گذاشت و اون پسر رو به خودش نزدیک تر کرد. آروم جیمین رو روی مبل خوابوند و زبونش رو وارد دهن جیمین کرد. انگار اون آتیشی که توی وجود جیمین روشن شده بود حالا در حال سوزوندن هر دوشون بود.
جیمین هنوز هم نمی دونست که این ماجرا به کجا ختم می شه اما این فعلاً اهمیتی نداشت!
حالا هر دو غرق در اون بوسه هات شده بودن و دیگه هیچ چیز براشون اهمیت نداشت. جونگکوک آروم تیشرت جیمین رو بالا زد و دستش رو روی شکم و پهلوی اون پسر کشید. شاید هیچوقت تا به حال توی زندگیش یک نفر رو انقدر نخواسته بود. این حس داشت دیوونه اش می کرد.
انگار اون کسی که داشت دیوونه می شد خودش بود؛ دیوونه جیمین!
بالاخره لب هاش رو از لب های جیمین جدا کرد و با صورتی که حالا سرخ شده بود و نگاهی به اون پسر انداخت.
"می دونی که من همین الانم دیوونه خودتم... ولی مطمئن باش یک کاری می کنم تو هم دیوونه ام شی..."
و دوباره لب هاش رو روی لب های جیمین گذاشت و بوسه دیگه ای رو از سر گرفت. حالا که طعم اون لب ها رو چشیده بود، دیگه نمی تونست ازشون دل بکنه!
با شنیدن صدای زنگ گوشی جیمین هر دو متوقف شدن و جیمین نگاهی به جونگکوک انداخت. اون موقعیت تا حدودی خجالت آور بود اما بالاخره هر دو سعی کردن خودشون رو نرمال نشون بدن و جیمین گوشیش رو جواب داد.
انگار یادش رفته بود که اون روز باید شیفتش رو با یکی دیگه از آشپز ها عوض می کرد.
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: یاسین سامانی