خرید بک لینک

وانشات سوپ

شکستن کد تو

  • ژانر: عاشقانه - اسمات
  • کاپل: سوپ
  • نوع: چندشاتی
  • قسمت: آخر

اون روز هم مثل روز های دیگه گذشته بود. یونگی سعی می کرد رفتار غیر عادی ای از خودش نشون نده و مثل همیشه نگاه های سرد بی حوصله ای به هوسوک تحویل می داد. اما هیچ کدوم از این ها نمی تونست این واقعیت که یونگی مدام داشت به اتفاقی که بینشون افتاده بود فکر می کرد، رو پنهان می کرد.

هوسوک هم مثل همیشه به نظر می رسید و دیگه در مورد اون شب حرفی نمی زد. نگاهی به یونگی انداخت و پوفی کشید. چرا اون پسر چیزی به روی خودش نمی آورد؟

کمی صندلیش رو تکون داد و خودش رو به یونگی نزدیک تر کرد. نگاهی به مانیتورش انداخت و کمی فکر کرد.

"داری روی هِدِر کار می کنی؟"

یونگی سری تکون داد و همچنان به کارش ادامه داد.

هوسوک هومی گفت و کمی سرش رو جلو تر برد تا کد های یونگی رو بررسی کنه.

"رنگ هایی که استفاده کردی به نظر خوب میان. از اس وی جی هم می خوای استفاده کنی؟"

یونگی سری تکون داد و تأیید کرد.

"بله، با واحد طراحی هماهنگ کردم. به زودی طرح ها رو تحویل می دن."

هوسوک لبخندی زد.

"به نظر میاد داری بدون کمک من هم خیلی خوب پیش می ری یونگی شی! همینطوری ادامه بدی به زودی بهت یک پروژه کامل می دن که روش کار کنی."

یونگی سعی کرد احساساتش رو مخفی کنه.

"ممنون..."

هوسوک لبخند بزرگی زد و دوباره ناخودآگاه موهای یونگی رو لمس کرد.

"نیازی به تشکر نیست، این حقیقته!"

یونگی هنوز هم گیج بود اما چرا اینطوری شده بود؟ دیگه نمی تونست جلوی خودش رو بگیره. با هر لمس ساده از طرف هوسوک سرخ می شد و قلبش تند تر می زد. این دیگه چیز عادی ای نبود.

...

اون روز آقای هان به هوسوک گفته بود که به دفترش بره. قبل از در زدن ایستاد و لباسش رو کمی مرتب کرد و در زد. بعد از شنیدن صدای آقای هان لبخندی زد و درب دفتر رو باز کرد.

"رئیس... با من کاری داشتید؟"

آقای هان لبخندی زد و از جاش بلند شد.

"آه، هوسوک شی. بله. بفرمایید بشینید. راستش مسئله ای پیش اومده."

هوسوک روی صندلی نشست.

"چه مسئله ای؟"

آقای هان لبخندی زد و چند برگه جلوی هوسوک گذاشت.

"از طرف یک شرکت کانادایی برامون یک پیشنهاد اومده. اون ها می خوان که تو به مدت یک سال به کانادا بری و توی شرکت اون ها کار کنی. این فرصت خوبیه که کمی با تکنولوژی های جدید و روش کار اون ها آشنا بشی و همچنین حقوق و مزایای خوبی هم داره. خب نظرت چیه؟"

هوسوک لبخندی زد و برگه ها رو از روی میز برداشت. این قطعاً پیشنهاد خوبی بود اما هنوز زمان زیادی از وقتی که به کره برگشته بود نگذشته بود.

"ممنون پروفسور، اما من باید کمی در مورد این موضوع فکر کنم."

آقای هان سری تکون داد و حرف هوسوک رو تأیید کرد.

"البته! راحت باش، این تصمیمی نیست که بشه توی یک شب گرفت."

هوسوک لبخند کوتاهی زد و احترامی گذاشت. باید خوب در مورد این موضوع فکر می کرد. اون تازه تونسته بود کمی حال روحیش رو خوب کنه. مطمئن نبود که بخواد دوباره به یک کشور دیگه بره.

...

مدتی گذشت و یونگی بالاخره به عنوان یک دونگرا تونسته بود خودش رو خوبی با شرایط وقف بده. حالا یک دوست جدید از بین کارآموز ها پیدا کرد بود همه چیز جوری که می خواست پیش می رفت. اما چیزی بود که فکرش رو به خودش مشغول کرده بود.

هوسوک جدیداً باهاش رسمی تر و جدی تر از قبل رفتار می کرد. دیگه مثل قبل مدام بهش دست نمی زد و تا حد ممکن مکالماتشون رو کاهش داده بود.

در واقع این همون چیزی بود که یونگی می خواست، اما حالا که اون اتفاق افتاده بود جیمین به طرز عجیبی احساس ناراحتی می کرد. حس می کرد هوسوک دیگه مثل گذشته رفتار نمی کنه.

تایم ناهار شده بود و یونگی طبق معمول آخر از همه وارد آشپزخونه شرکت شد تا ناهارش رو بخوره. با دیدن هوسوک که تنها نشسته بود و ناهار می خورد، برای لحظه ای ایستاد.

هوسوک معمولاً همراه کیم نامجون ناهار می خورد اما اون روز تنها بود.

با دیدن چشم های هوسوک احترام کوتاهی گذاشت و به سمت یخچال رفت تا ناهارش رو برداره. بعد از گذاشتن غذاش داخل مایکروویو شرکت، پشت میز ناهارخوری، رو به روی هوسوک نشست و نگاهی به گوشیش انداخت. هوسوک لبخندی زد و نگاه کوتاهی به یونگی انداخت.

"کار سایت به کجا رسید؟ اس وی جی ها رو اضافه کردی؟"

یونگی سری تکون داد و تأیید کرد.

"بله، لندینگ پیج تقریباً آماده شده. فقط نیاز به تأیید شما داره."

هوسوک سری تکون داد و لبخند دیگه ای زد.

"خوبه... یونگی شی، صادقانه بگم داری عالی پیش می ری. الان دیگه بدون من هم خودت می تونی از پس هر کاری که بهت می دن بر بیای... امیدوارم بعد از رفتنم مدیر پروژه بعدی باشی."

یونگی با تعجب نگاهی به هوسوک انداخت. منظورش از رفتن چی بود؟

"بعد از رفتنتون؟"

هوسوک سری تکون داد و تأیید کرد.

"اوه درسته، هنوز بهت نگفتم. من به زودی از طرف شرکت می رم کانادا. تا یک سال اونجا می مونم با یک شرکت دیگه همکاری می کنم."

یونگی خیلی از شنیدن همچین چیزی تعجب کرده بود. خودش هم دلیلش رو نمی دونست اما ترسیده بود. فکر این که دیگه قرار نیست هوسوک رو تا مدت ها توی شرکت ببینه به طرز عجیبی اون رو ترسونده بود.

"که اینطور... کی می رید؟"

هوسوک کمی فکر کرد.

"هفته بعد."

یونگی حالا فقط ناراحت نبود. اون از دست هوسوک عصبانی بود. چطور می تونست بدون این که زود تر چیزی بگه از اونجا بره؟ هنوز چیز های زیادی بود که یونگی می خواست ازش یاد بگیره. هنوز حرف های نگفته زیادی داشت که بهش بزنه و هوسوک تصمیم گرفته بود به این زودی بره؟

سعی کرد احساسات درهمی که توش شکل گرفته بود رو مخفی کنه. عذرخواهی کوتاهی کرد و از اون آشپزخونه بیرون رفت. باید افکارش رو مرتب می کرد.

یونگی اخیراً احساسات عجیبی نسبت به هوسوک پیدا کرده بود. همه چیز از اون شب شروع شده بود. از اون بوسه. این چیز خاصی نبود که یک آدم بزرگ رو اینطوری بهم بریزه اما یونگی واقعاً با همچین چیز کوچیکی به هم ریخته بود.

پوفی کشید و تصمیم گرفت در این مورد با دوست هاش صحبت کنه. حتی خودش هم نمی دونست اون احساسات پیچیده دقیقاً چی بودن.

...

با تموم شدن پروژه لوتومارت، همه خوش حال شده بودن. اون پروژه واقعاً یکی از بزرگ ترین پروژه هایی بود که اون شرکت تا به حال انجام داده بود.

هوسوک با حالت خوبی به صفحه مانیتور یونگی خیره شده بود و گاهی نگاه پر افتخاری به یونگی می انداخت.

یونگی نگاهی به هوسوک انداخت و لبخندی زد. این شاید دومین باری بود که هوسوک لبخند اون پسر رو می دید. آروم دستش رو بالا برد و موهای یونگی رو نوازش کرد.

"کارت عالی بود یونگی شی."

بعد از صحبت کردن با دوست هاش یونگی بالاخره متوجه اون حس شده بود. اون حس چیزی نبود که یونگی تا به حال تجربه کرده باشه. اون عاشق شده بود. عاشق مردی که همیشه تحسین می کرد.

در حالی که با اون لمس کوتاه قلبش تند تر می زد از روی صندلیش بلند شد و رو به روی هوسوک ایستاد.

"هوسوک شی... من..."

هوسوک لبخند کوتاهی زد و سرش رو پایین انداخت.

"یونگی شی... تو... منتظرم می مونی؟ توی این یک سال؟"

یونگی سرش رو بالا آورد و نگاهی به هوسوک انداخت. هوسوک حرفش رو ادامه داد.

"از حسی که دارم مطمئن نیستم. اما می خوام که منتظرم بمونی. حالا که دارم می رم گفتنش ضرری نداره... من فکر می کنم که ازت خوشم میاد یونگی."

یونگی چیزی که شنیده بود رو باور نمی کرد. هوسوک هم همون حس رو بهش داشت!

در حالی که قلبش دیوانه وار می زد و قطرات اشک ناباورانه از چشم هاش روی گونه هاش می ریختن، اخمی کرد و شونه های هوسوک رو گرفت.

"این انصاف نیست! حالا که داری می ری اینو می گی؟! می دونی من چقدر با خودم کلنجار رفتم تا اینو بهت بگم؟ هوسوک من برات صبر نمی کنم، من می خوام باهات بیام!"

هوسوک نگاه متعجبی به پسری که رو به روش ایستاده بود انداخت و لبخند ناباورانه ای زد.

"پس بیا بریم!"

و آروم صورت اون پسر رو قاب گرفت و لب هاش رو روی لب های یونگی گذاشت. مک آرومی به لب های بی حرکت پسری که به خاطر اون حرکت ناگهانی توی شوک رفته بود، زد و ازش جدا شد.

"خوش حالم که تو هم همین حس رو داری، یونگی..."

...

دو ماه از زمانی که هوسوک به کانادا رفته بود می گذشت و اون روز، روزی بود که مدت ها انتظارش رو می کشید. اون شرکتی که هوسوک برای کار رفته بود، قبول کرده بود یونگی رو هم به مدت یک سال آموزش بده و یونگی اون روز وارد تورنتو می شد.

هوسوک در حالی که توی فرودگاه نشسته بود و لبخند غیر قابل کنترلی روی لب هاش بود، نگاهی به ساعت گوشیش انداخت و از جاش بلند شد. هواپیمای یونگی نشسته بود و حالا مسافر ها در حال پیاده شدن بودن. با دیدن یونگی لبخند بزرگی زد و براش با هیجان دستی تکون داد.

یونگی با دیدن هوسوک لبخندی زد و سرعتش رو بیشتر کرد. وقتی به هوسوک رسید برای چند لحظه ایستاد و هوسوک رو بررسی کرد، اما طولی نکشید که توی آغوش گرم اون مرد فرو رفت.

"خوش اومدی، یونگی..."

یونگی لبخندی زد و دست هاش رو دور هوسوک حلقه کرد.

"ممنون..."

...

اون ها مستقیم از فرودگاه به خونه هوسوک رفتن و یونگی وسایلش رو گوشه ای گذاشت. قرار بود توی اون یک سال خونه هوسوک بمونه و این تا حدودی به یونگی استرس می داد.

بعد از دوش گرفتن یونگی نگاهی به اطراف خونه انداخت.

"هوسوک شی من باید کجا بخوابم؟ مشکلی با خوابیدن روی کاناپه ندارم، من..."

هوسوک نگاهی به یونگی که با موهای خیس توی اتاق خوابش ایستاده بود انداخت و لبخند کوتاهی زد.

"نیازی نیست، می تونی با من روی تخت بخوابی."

یونگی که تعجب کرده بود با صورتی که کمی سرخ شده بود سرش رو پایین انداخت.

"نـ... نیازی نیست. من جا زیاد می گیرم بهتره روی کاناپه بخوابم."

هوسوک لب هاش رو آویزون کرد و به یونگی نزدیک تر شد.

"انقدر از با من خوابیدن بدت میاد؟"

یونگی سری به معنای منفی تکون داد.

"نه! به هیچ وجه اینطوری نیست... من فقط..."

اما با کشیده شدن دستش، حرفش رو نصفه گذاشت و هوسوک اون رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد.

"می دونی چقدر تا الان تحمل کردم یونگی شی؟"

سرش رو نزدیک تر برد و بوسه کوتاهی روی لب های یونگی گذاشت.

"مشکلی نداری؟"

یونگی با خجالت نگاهش رو به سمت دیگه ای برد.

"نه... مشکلی نیست."

هوسوک لبخندی زد و بوسه ای روی گردن یونگی گذاشت. آروم زبونش رو روی پوست یونگی که هنوز مرطوب بود کشید و بوی خوبی که از مو های خیسش ساطع می شد رو توی ریه هاش برد. چطور تا به حال تونسته بود جلوی خودش رو بگیره؟

از روی یونگی بلند شد و تی شرت تمیزی که چند دقیقه پیش تنش کرده بود رو درآورد و خیلی سریع دکمه های پیراهن خودش رو هم باز کرد و با نگاه هاتی به بدن یونگی خیره شد. با شهوت و نیازی که هر لحظه بیشتر می شد دستش رو روی بدن برهنه یونگی کشید و دوباره به سمت لب های پسر هجوم برد.

بعد از بوسه ای طولانی مک عمیقی به لب پایین یونگی زد و آروم گازش گرفت. زبونش رو وارد دهن یونگی کرد و جای جای اون حفره کوچیک رو مزه کرد. دوباره دستش رو روی بدن یونگی کشید و خودش رو بین پاهای پسر تنظیم کرد. حالا عضو های سخت شده شون روی هم فشار می آوردن و این حس عجیبی به یونگی می داد. به هر حال اون یک باکره بود.

اون حس عجیب حالا داشت به یک حس فوق العاده تبدیل می شد. یونگی می تونست قسم بخوره که جاهایی که هوسوک لمس می کرد داغ تر از بقیه جاهای بدنش شدن و این خیلی متنفاوت و خاص بود.

هوسوک نفس عمیقی کشید و عضو خودش و یونگی رو بیرون آورد و توی دستش گرفت. یونگی از اون حرکت تعجب کرده بود و با خجالت دستش هاش رو روی صورتش گذاشت.

هوسوک لبخندی زد و با یک دست مچ دست یونگی رو گرفت.

"یونگی، دستت رو ببر کنار..."

اما یونگی سری به نشونه منفی تکون داد و هوسوک این بار کمی زور زد و دست یونگی رو کنار زد. آروم صورتش رو لمس کرد و دوباره بوسه ای خشن رو شروع کرد و دستش رو که روی عضو هاشون بود به حرکت در آورد.

یونگی واقعاً حس عالی ای داشت اما این براش هنوز هم بیش از حد خجالت آور بود و زمان زیادی می برد تا به این موضوع عادت کنه.

بعد از سرعت دادن دستش روی عضو هاشون، هر دو به اوج رسیدن. درحالی که هر دو نفس نفس می زدن، هوسوک نگاه هاتی به صورت یونگی انداخت و سرش رو به گوش یونگی نزدیک تر کرد.

"تو خیلی کیوتی یونگی... این تازه شروع شده..."

و کاندومی از داخل کشوی میزش برداشت و کمی لوب روی دستش ریخت. دوباره روی یونگی خیمه زد و این بار خیلی آروم ورودیش رو لمس کرد. با حس انگشت هوسوک توی اون منطقه یونگی کمی لرزید و مچ دست هوسک رو گرفت.

"اینجا حس عجیبی داره..."

هوسوک ریز خندید و با دست دیگه اش دست یونگی رو گرفت بوسه ای بهش زد.

"یک کاری می کنم که حس خوبی داشته باشی. بهم اعتماد کن."

و انگشت هاش رو توی انگشت های یونگی قفل کرد و به لمس کردن ورودی یونگی ادامه داد. لب هاش رو روی لاله گوش یونگی گذاشت بوسه های ریزی روی اون منطقه گذاشت. آروم اولین انگشتش رو وارد ورودی تنگ یونگی کرد و انگشتش رو حرکت داد.

اون حس برای یونگی واقعا عجیب بود. هیچکس تا به حال همچین کاری باهاش نکرده بود.

با دیدن لرزش بدن یونگی، هوسوک دوباره لب هاش رو به لب های یونگی رسوند و اون پسر رو با لب های خودش آروم کرد. انگشت دیگه ای اضافه کرد و بعد از مدتی حرکت دادن انگشت هاش، مطمئن شد که ورودی یونگی آماده ست. کاندوم رو پوشید و بالاخره خیلی آروم سر عضوش رو وارد یونگی کرد.

با وارد شدن عضو هوسوک، یونگی ناله دردناکی کرد و چنگی به ملحفه زد. این از چیزی که فکرش رو می کرد بیشتر درد داشت ولی تصمیم گرفت به حرف هوسوک اعتماد کنه و بذاره کاری رو که می خواد، انجام بده.

هوسوک نگاهی به صورت یونگی که از درد جمع شده بود انداخت و بوسه ای روی پیشونیش گذاشت.

"متأسفم... اما دیگه نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم."

و شروع به حرکت داخل یونگی کرد. این که ورودیش با اون جسم سخت در حال پاره شدن بود، برای یونگی مطلقاً دردناک و تا حدودی وحشتناک بود اما طولی نکشید که دست های داغ هوسوک توی دست هاش گره خورد و لب های داغش مشغول بوسیدن گردنش شدن.

اون لمس های کوتاه باعث می شد ذهن یونگی تا حدودی از این واقعیت فاصله بگیره.

در حالی که هوسوک سرعت ضربه هاش رو بیشتر می کرد، دوباره لب هاش رو به لب های داغ و متورم یونگی رسوند و این بار زبونش رو وارد دهن یونگی کرد. اون بوسه حس عالی ای داشت و یونگی کم کم داشت دوباره سخت می شد.

بالاخر اون ضربه ها با کمی جا به جا شدن هوسوک، به منطقه خاصی برخورد کردن و این باعث شد یونگی حتی حس بهتری هم داشته باشه. حالا دیگه چیزی که حس می کرد فقط یک درد وحشتناک نبود. هر دو غرق در عشقبازی شده بود و برخورد بدن های داغ و عرق کرده اشون با هم، حس فوق العاده ای رو به هر دو می داد.

یونگی می تونست جمع شدن خون توی یک نقطه از بدنش رو حس کنه و ضربان قلبش که به طرز عجیبی بالا رفته بود باعث می شد برای چند لحظه ذهنش خالی بشه. بعد از مدتی ضربه زدن بالاخره هوسوک داخل یونگی به اوج رسید.

در حالی که عضوش رو از داخل یونگی بیرون می آورد، بوسه ای روی سینه یونگی زد و با لبخند پایین تر رفت. عضو یونگی هنوز هم سخت بود. هوسوک اون عضو رو توی دستش گرفت و سرش رو لیس زد. به هر حال نمی تونست یونگی رو توی اون حالت ول کنه!

وقتی عضو یونگی رو تا نصفه وارد دهنش کرد، دست های لرزون یونگی آروم شونه هاش رو گرفتن. نگاهی به صورت سرخ شده یونگی انداخت و سری تکون داد. ظاهراً به هیچ وجه نمی خواست کارش رو نصفه و نیمه رها کنه.

آروم عضو یونگی رو کامل وارد دهنش کرد و مشغول عقب و جلو کردن سرش شد. اون کار حس فوق العاده و غیر قابل توصیفی به یونگی می داد و ناله های ریزی از بین لب هاش خارج می شد که به هوسوک حس خوشایندی می دادن.

بعد از مدتی ساک زدن اون دیک سخت، بالاخره یونگی هم داخل دهن هوسوک به اوج رسید. هوسوک سرش رو بالا آورد و لبخندی به یونگی زد.

"چطور بود؟ گفته بودم که، یک کاری می کنم حس خوبی داشته باشی."

و آروم کنار یونگی دراز کشید و دست هاش رو دور پسر خجالتی حلقه کرد.

"دوستت دارم یونگی... واقعاً می گم..."

یونگی که تقریباً تمام انرژیش رو از دست داده بود، لبخند بی حالی زد و بوسه کوتاهی روی بینی هوسوک گذاشت.

"منم دوستت دارم هوسوک..."

هوسوک لبخند عمیقی زد و یونگی رو توی آغوشش فشرد.

"فکر کنم باید یک تخت بزرگ تر بگیریم، اینطور فکر نمی کنی؟"

یونگی سری تکون داد و در حالی که از خستگی چشم هاش رو بسته بود، دست هوسوک رو نوازش کرد.

"ممنون."

هوسوک احساس خوش حالی فوق العاده ای می کرد. هیچوقت به این که فقط یک نفر توی سرنوشتش باشه اعتقاد نداشت، اما از وقتی یونگی رو دیده بود، مطمئن شده بود که یونگی همون فرد مشخص شده براش هست. یونگی خیلی متفاوت بود. اون پسر درونگرای دوست داشتنی تنها کسی بود که کد های قلب هوسوک رو شکسته بود. تنها کسی بود که با تمام وجود هوسوک رو با همه نقص هاش پذیرفته بود و این بهش حس کامل بودن می داد. شاید هوسوک کسی بود که باید از یونگی بابت تمام چیز هایی که بهش داده بود تشکر می کرد!

پایان...

برچسب: نویسنده: یاسین سامانی تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 16:44

صفحه بندی