
ساحل
اون روز صبح جونگکوک مثل همیشه زود تر از جیمین بیدار شده بود و به کافه رستوران رفته بود. جیمین هم کمی بیشتر توی تخت موند تا شاید خستگی و بی خوابیش کمی قبل از رفتن به سر کار بهتر بشه.
سر کار هم برخورد زیادی بین جیمین و جونگکوک شکل نگرفت به جز وقت هایی موقع استفاده کردن از اتاق استراحت یا سرویس بهداشتی با هم رو به رو می شدن.
اون روز صبح جونگکوک ماجرا رو برای هارین گفته بود و هارین می تونست تا حدودی متوجه جو عجیبی که بین اون دو نفر وجود داشت بشه.
اون روز جونگکوک هم بسته سیگاری گرفته بود و از اونجایی که ذهنش مشغول بود بیشتر از چیزی که انتظار داشت، سیگار کشیده بود.
بعد از خوردن ناهار، کافی شاپ رو به هارین سپرد و در حالی که یک نخ سیگار بر می داشت به سمت حیاط رفت. با دیدن جیمین که گوشه ای نشسته بود و داشت سیگار می کشید، با تردید به همون سمت رفت و کنار جیمین نشست.
سیگارش رو روشن کرد و به منظره بیرون خیره شد. هنوز جوابی از جیمین نگرفته بود و نمی دونست باید چی بگه. به هر حال یک ماه و نیم دیگه تا شروع ترم جدید وقت داشت و تا ابد توی جیجو نمی موند. هر دوشون می تونستن این موضوع رو فراموش کنن و به زندگی سابقشون برگردن.
جیمین نگاهی به جونگکوک انداخت و چیزی نگفت. دلش می خواست چیزی برای گفتن می داشت اما انقدر سؤال بی جواب و فکر های مختلف توی سرش بود که نمی دونست باید از کجا شروع کنه.
بالاخره جونگکوک تصمیم گرفت چیزی که توی سرش بود رو به زبون بیاره. این حق جیمین نبود که به خاطر کاری که جونگکوک کرده بود معذب باشه.
"هیونگ... من متأسفم..."
جیمین به تعجب نگاهی به اون پسر که به نظر کمی ناراحت میومد انداخت.
"چرا؟"
جونگکوک پک دیگه ای از سیگارش کشید.
"چون اون حرف ها رو زدم و الان تو کنار من معذبی... منو ببخش که باعث این فاصله ای که بینمون هست شدم."
جیمین لبخند کوتاهی زد و سیگارش رو گوشه ای خاموش کرد.
"خب راستش این تا حدودی درسته. ممکنه من یکم احساسی با این موضوع برخورد کرده باشم. اما من دیگه آدم سابق نیستم، نمی خوام از رو به رو شدن با چیزی فرار کنم."
جونگکوک نگاهی به پسر انداخت. جیمین به نظر کاملاً آروم و خونسرد به نظر می رسید.
"پس... می خوای چی کار کنی؟"
جیمین لبخند خجالت زده ای زد و پشت گردنش رو خاروند.
"وقتی گفتی منو دوست داری... منظورت دقیقاً چی بود؟ از اون نظر...؟"
جونگکوک خیلی صریح جواب داد.
"گفته بودم که، می خوام باهات وارد یک رابطه بشم. می خوام لمست کنم، ببوسمت و حتی باهات بخوابم."
جیمین کمی از شنیدن جواب جونگکوک شوکه و خجالت زده شده بود و فقط با بهت به اون پسر خیره شد. جونگکوک ادامه داد.
"جیمین هیونگ... من می خوام تو منو قبول کنی. می خوام که بهم تکیه کنی. می خوام کنارت باشم و نذارم دیگه احساس تنهایی کنی. من می خوام هر روز خوش حالت کنم. نه فقط برای چند ماه تابستون... می خوام همیشه پیشت باشم."
جیمین لبخند تلخی زد و به زمین خیره شد.
"جونگکوک... اینا به خاطر اینه که گذشته منو شنیدی؟"
جونگکوک پوزخندی زد.
"گذشته تو دلیل من برای دوست داشتنت نیست... من می خوام تا جایی که بشه تو رو از گذشته ات دور کنم. می خوام انقدر خوش حال باشی که دیگه حتی به گذشته فکر هم نکنی."
جیمین هنوز هم چیزی برای گفتن نداشت. اون پسر باز هم جیمین رو خلع سلاح کرده بود. جونگکوک توی اون سکوت به دریا خیره شد و سعی کرد خونسرد بمونه. در واقع گفتن اون حرف ها خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشت استرس آور بودن. بالاخره اون سکوت برای جونگکوک آزار دهنده شد سیگارش رو خاموش کرد.
"من می رم داخل..."
و جیمین رو با افکار خودش تنها گذاشت.
جیمین گیج شده بود. تنها نتیجه ای که تونسته بود از فکر کردن طولانی دیشبش برداشت کنه این بود که جونگکوک تحت تأثیر گرایش های جنسی دیگه قرار گرفته بود و در موردشون کنجکاو شده بود. جیمین فکر می کرد این یک احساس زودگذر و بی فکر از طرف جونگکوک بوده باشه، اما طوری که جونگکوک احساسش رو توصیف کرد، واقعا بالغانه و زیبا بود.
این باعث می شد جیمین حتی تا حدودی بهش حسودی کنه. اون پسر خیلی خوب احساسات خودش رو می شناخت و درک می کرد و از همه مهم تر می تونست اون ها رو راحت بیان کنه. اما جیمین کسی بود که مدت ها به خاطر ضعفش توی کنار اومدن با احساسات، درگیر تاریکی شده بود.
اگر همینطور پیش می رفت، ممکن جیمین دوباره خودش رو درگیر احساسات پیچیده کنه و این، بعد از سال ها دوری از احساسات پیچیده و فرار کردن از همه چیز کمی ترسناک به نظر می رسید.
...
از آخرین دفعه ای که با جونگکوک در مورد اعتراف ناگهانیش صحبت کرده بود چند روزی می گذشت و هیچ کدوم در موردش صحبت نمی کردن اما جیمین به وضوح کمتر با جونگکوک حرف می زد و سعی می کرد باهاش هیچ تماس فیزیکی ای نداشته باشه. شاید این کمی عجیب به نظر می رسید اما جیمین نمی خواست بیشتر از این معذب بشه.
اگر جیمین مثل قبلش بود توی یک چشم بهم زدن احساسات جونگکوک رو قبول می کرد و با هم وارد رابطه می شدن، اما جیمین خیلی فرق کرده بود. آخرین دفعه ای که توی رابطه بود همه چیز به خوبی تموم نشده بود.
بدنش رو کش و قوسی داد و وارد اتاق خواب شد تا کتابش رو برداره. با دیدن جونگکوک که از حموم اومده بود برای لحظه ای خشکش زد. اون قبلاً هم بالا تنه برهنه جونگکوک رو دیده بود، اما چرا حالا داشت این ریکشن عجیب رو از خودش نشون می داد. چرا اون پسر انقدر هات بود؟!
گلوش رو صاف کرد و یک راست به سمت تختش رفت تا کتاب رو از روی میز کوچیک کنار تخت برداره.
جونگکوک کمی حرکت کرد تا جیمین به راحتی رد بشه اما جیمین حواسش به لئو که داشت از کنار تخت رد می شد نبود و اتفاقی دمش رو لگد کرد. لئو با اعتراض میویی کرد و از بین پاهای جیمین فرار کرد. اما جیمین تعادلش رو از دست داد و داشت میوفتاد. جونگکوک خیلی سریع بازو و کمر جیمین رو گرفت و اون رو به سمت خودش کشید.
تمام این ها خیلی سریع اتفاق افتاده بود و با این حال جیمین توی آغوش بدون لباس جونگکوک افتاده بود. این احساس عجیبی داشت. حس لمس دست های قوی جونگکوک روی بدنش. این حس رو خیلی وقت بود که تجربه نکرده بود.
جونگکوک با چشم های نگرانش نگاهی به جیمین انداخت.
"هیونگ، حالت خوبه؟"
جیمین در حالی که کمی گونه هاش رنگ گرفته بود، با خجالت خندید و در حالی که از توی آغوش اون پسر بیرون میومد صاف ایستاد.
"من خوبم... ممنون."
و خیلی سریع کتابش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت. سر راه دستی روی سر لئو که گوشه ای روی کاناپه لم داده بود و داشت خودش رو لیس می زد، کشید و زیر لب معذرت خواهی کرد. لئو معمولا خیلی ساکت بود و وقتی توی دست و پا میومد ممکن بود کسی لگدش کنه، برای همین هم جیمین معمولا قبل از راه رفتن توی خونه زیر پاش رو نگاه می کرد تا تصادفی لئو رو لگد نکنه. اما این بار دیدن جونگکوک بدون لباس کمی حواسش رو پرت کرده بود.
در حالی که می تونست بالا رفتن ضربان قلبش رو حس کنه نفس عمیقی کشید و با کتابش سمت تراس رفت تا سیگاری بکشه. باید ذهنش رو از اون اتفاق منحرف می کرد.
سیگاری روشن کرد و طبق معمول به منظره رو به روش خیره شد. اون شب قرار بود با تهیونگ تماس بگیره اما انگار یادش رفته بود. با زنگ خوردن گوشیش تقریباً از جا پرید و بعد از کمی آروم شدن گوشی رو از داخل جیبش برداشت.
"الو؟"
تهیونگ با همون لحن شاد و پر انرژی همیشگی بلند سلامی کرد.
"به به! چطوری جیمین؟ رفیق گلم؟"
جیمین خندید.
"تهیونگا! خوبم، تو چطوری؟"
تهیونگ جواب داد.
"من که عالیم! گس وات؟ دارم میام جیجو، همین الانم تو فرودگاهم!"
جیمین با تعجب خندید.
"چی؟ تو که قرار بود هفته بعد بیای؟"
تهیونگ خندید.
"بده قراره زودتر ریختتو ببینم؟ مشتری قرار ملاقاتشو انداخت عقب پس لازم نیست من اونجا باشم!"
جیمین پوزخندی زد.
"خب حالا، کی می رسی؟"
تهیونگ کمی فکر کرد.
"حدود دو ساعت دیگه، ولی بگیر بخواب با هیونگ صحبت می کنم فردا بهت مرخصی بده. از اونجایی که برادر دوست داشتنیش داره میاد جیجو باید یکم کارمندشو بهم قرض بده!"
جیمین خندید و شروع به قدم زدن کرد.
"باشه، فردا می بینمت."
اومدن تهیونگ واقعاً خبر خوبی بود. تهیونگ تنها کسی بود که جیمین همیشه از دیدنش خوش حال می شد. بعد از کشیدن سیگارش، جیمین هم کم کم برای خواب آماده شد و بعد از گفتن شب بخیر به اتاق خوابش رفت و جونگکوک دوباره پتوش رو برداشته بود و روی کاناپه دراز کشیده بود.
در حالی که دراز کشیده بود لئو هم روی بالش مخصوص خودش لم داده بود و چشم هاش رو بسته بود. دوباره جیمین توی فکر رفته بود و نمی تونست به راحتی همه چیز رو فراموش کنه.
انگار جایی که جونگکوک روی کمرش رو لمس کرده بود از بین نمی رفت. اون احساس گرم و خوش آیند به جیمین حس خوبی داده بود. خیلی وقت بود که با کسی نخوابیده بود اما هنوز می تونست اون حس رو به یاد بیاره. واقعا حس گرمای یک بدن دیگه فوق العاده بود. یعنی انجام دادنش با جونگکوک چه حسی داشت؟
جیمین سری تکون داد و سعی کرد این افکار رو از خودش دور کنه. اگر همینطور به فکر کردن ادامه می داد به جای خوبی نمی رسید.
...
روز بعد همونطور که تهیونگ گفته بود، برای جیمین مرخصی گرفته بود و سر صبح به دیدن جیمین رفته بود. جونگکوک صبح زود به کافه رستوران رفته بود جیمین توی خونه تنها بود. با شنیدن صدای زنگ با خوش حالی درب رو باز کرد. تهیونگ با یک باکس توی دستش و یک لبخند بزرگ روی لب هاش پشت درب ایستاده بود.
"به! چطوری رفیق جون؟ بالاخره ریختتو دیدم!"
جیمین خندید و به سرعت اون موجود دوست داشتنی رو اعصاب رو بغل کرد.
"دو دقیقه خفه شی نمی گن لالی! دلم برات تنگ شده بود مرتیکه!"
تهیونگ خنیدید و دست هاش رو دور کمر دوستش حلقه کرد.
"باشه بابا خفه می شم تو فقط ابراز محبت کن."
جیمین خندید و مشت آرومی به بازوی تهیونگ زد.
"حالا بیا داخل!"
تهیونگ در حالی که به نظر میومد داره از گرما کلافه می شه جلوی کولر ایستاد و کمی پراهن گشادش رو تکون داد تا سریع تر خنک بشه.
"هوف! اینجا به طرز فاکی ای گرمه!"
جیمین ریز خندید و لیمونادی که آماده کرده بود رو داخل دو تا لیوان ریخت و برای تهیونگ برد.
"حالا خوبه پیراهن نخی و شلوارک پوشیدی. چه خبرته؟"
تهیونگ خندید و سری تکون داد.
"باور کن زیاد اینجا موندن باعث شده یادت بره آب و هوای سئول چطوره."
جیمین به نشونه تأیید سری تکون داد و لیوان لیموناد رو دستش داد.
"آره خیلی وقته اینجام. چه خبر از سئول؟"
تهیونگ لبخند کوتاهی زد و در حالی که لیوان لیموناد رو از جیمین می گرفت نگاهش رو به جای دیگه ای هدایت کرد.
"خب راستش یکی دو تا خبر هست... هیونجو به آمریکا مهاجرت کرده. و چند ماه پیش خانواده جونسو براش یک مراسم یادبود به مناسبت سالگردش گرفته بودن. فکر می کردم آماده همچین چیزی نباشی... ببخشید که بهت نگفتم."
جیمین لبخندی زد و دستش رو روی شونه تهیونگ گذاشت.
"مشکلی نیست... ممنون."
جیمین تقریباً از این که شب قبل به دوست پسر سابقش، هیونجو فکر کرده بود خجالت کشید. مدت زیادی از بهم زدنشون گذشته بود و اون حتی به آمریکا مهاجرت کرده بود. این چیز خوبی نبود که هنوز بخواد به احساسات گذشته فکر کنه.
بالاخره بعد از سر کشیدن اون لیموناد خنک و کمی خنک شدن، تهیونگ باکسی که همراه خودش آورده بود رو جلوی جیمین گرفت و لبخندی زد.
"یه چیز خوب برات از سئول آوردم!"
جیمین لبخند بزرگی زد و باکس رو از دست تهیونگ گرفت.
"ممنون، لازم نبود زحمت بکشی."
تهیونگ سری تکون داد و چشمکی زد.
"واین مورد علاقه اته، با خودم فکر کردم که احتمالا این چند وقت چیزی جز آبجو و سوجو نخوردی!"
جیمین لبخند خجالت زده ای زد. تهیونگ کاملا درست حدس زده بود! تهیونگ دست هاش رو به هم مالید و لبخند بزرگی زد.
"خب حالا، نظرت چیه بریم یکم دور بزنیم بعدم بریم ناهار؟"
جیمین سری تکون داد و لبخند کوتاهی زد.
"پایه ام! فقط صبر کن یک زنگ به پرستار لئو بزنم."
تهیونگ که یکدفعه یادش اومد اون کوچولوی دوست داشتنی رو هنوز بغل نکرده با چشم هاش دنبال لئو توی خونه گشت.
"بله صحیح! پس تا وقتی که تو به پرستارش زنگ بزنی من برم یکم لئو رو بچلونم!"
جیمین در حالی که گوشیش رو از توی جیبش بیرون می آورد چشم غره ای به تهیونگ رفت.
"هیا! بچه منو فشار ندی ها!"
...
بالاخره جیمین و تهیونگ راه افتادن و طبق پلن تهیونگ اول برای کمی هیجان سمت تفریحات ساحلی رفتن و بعد هم به یک رستوران رفتن تا ناهار بخورن. از اونجایی که جیمین توی کافه رستوران گرند کار می کرد، دوست نداشت بقیه متوجه بشن اون روز به خاطر دوستش بهش مرخصی دادن، پس نمی تونستن اون سمت ها آفتابی بشن.
تهیونگ در کل آدم خوش گذرونی بود و وقتی برای تعطیلات به جیجو میومد جیمین هم باهاش به تفریحاتی که تهیونگ می خواست، می رفت. جیمین قبل از آماده شدن سفارششون، سیگاری روشن کرد و به پشت صندلیش تکیه داد. دوست نداشت تهیونگ متوجه خستگیش بشه. جیمین هم به هر حال یک درونگرا بود و این همه وقت گذروندن توی اجتماع براش خسته کننده بود. تقریباً بیشتر انرژیشو مصرف کرده بود و اگر می تونست همونجا یک چرت کوتاه می زد.
تهیونگ نگاهی به جیمین انداخت و با تأسف سری تکون داد.
"هنوزم که زیاد سیگار می کشی. تو فکر ترک کردنش نیستی؟"
جیمین لبخند خسته ای زد.
"دارم آروم درمانم رو پیش می برم. هنوز برای کنار گذاشتن سیگار زوده."
تهیونگ پوفی کشید و دستش رو جلوی صورتش تکون داد تا دود ناخوش آیند سیگار جیمین رو از خودش دور کنه.
"آخه من نمی فهمم این سیگار چیه که انقدر وابسته اش شدی. چه چیز خوبی در موردش وجود داره؟ هم برای سلامتیت ضرر داره هم بوی بد می گیری!"
جیمین ریز خندید و از قصد دود سیگارش رو مستقیم توی صورت تهیونگ فوت کرد.
"اصلا همینه که هست! احمق عزیزم، سیگار تیکوتین داره، نیکوتین هم اعتیاد آوره!"
تهیونگ خندید و در حالی که سرفه می کرد انگشت فاکش رو به جیمین نشون داد.
"خاک توی سر بی ادبت کنن مرتیکه! بهت یاد ندادن دود سیگارت رو تو کون این و اون نکنی؟"
جیمین قهقهه ای زد و پک دیگه ای از سیگارش کشید.
"اگه کون تو باشه، چرا که نه؟ تو خودت عملا یه جور درد تو کون بقیه ای مرتیکه رو مخ!"
و این بار هر دو خندیدن. اون شوخی های بینشون هیچ وقت قدیمی نمی شد. به هر حال این چیز بدی نبود. تهیونگ معتقد بود هر چی دوستی ها صمیمی تر باشن فحش ها هم رکیک تر می شن!
بعد از اون شوخی بالاخره تهیونگ حالت جدی ای گرفت و تصمیم گرفت جدی تر صحبت کنه.
"جیمینا، هنوز سینگلی؟"
جیمین سری تکون داد.
"طبق معمول آره."
تهیونگ پوفی کشید.
"به این که دوباره وارد رابطه بشی فکر نکردی هنوز؟"
جیمین کمی مکث کرد. اگر می گفت "نه" دروغ گفته بود. بعد از اعتراف جونگکوک، به این موضوع خیلی فکر کرده بود.
اینطور نبود که کاملا نسبت به جونگکوک بی تفاوت باشه اما هنوزم این به نظر درست نبود.
نگاهی به تهیونگ انداخت و آهی کشید.
"یکم پیچیده ست... چطور بگم؟"
تهیونگ با نگرانی روی میز خم شد و صداش رو پایین برد.
"نکنه باز رفتی سراغ وان نایت استند؟"
جیمین سری به نشونه منفی تکون داد.
"نه. موضوع به هم خونه ای جدیدم مربوط می شه. جونگکوک، همونی که قبلا در موردش باهات صحبت کرده بودم."
تهیونگ لبخندی زد و با چشم هایی که برق می زدن به جیمین خیره شد.
"آیگو! باهاش خوابیدی؟"
جیمین خندید و با کف دست به پیشونی تهیونگ زد.
"نخیر! فقط جدیداً بهم اعتراف کرده و هنوز جوابی بهش ندادم."
تهیونگ با هیجان چشم هاش رو درشت کرد و دست های جیمین رو گرفت.
"این که خیلی خوبه! این جونگکوکی که ازش حرف می زنی چیز مناسبیه!"
جیمین پوزندی زد و دست هاش رو از بین دست های تهیونگ بیرون کشید.
"مشکل منم. من هنوز نمی دونم دارم با زندگیم چی کار می کنم و هنوزم کاملاً خوب نشدم. اون به نطر جدی میومد... احساساتمون مثل هم نیست."
تهیونگ ادای جیمین رو در آورد و چشمی توی کاسه چرخوند.
"زر نزن بابا! تو هیچ رابطه ای مردم از اول عاشق هم نمی شن. منو یادته اون اوایل چقدر سوهیون رو می پیچوندم؟ الان یه جوری دوسش دارم که حس می کنم اگر چند روز نبینمش دلم براش تنگ می شه. در کل این چیز ها که در مورد احساساتت مطمئن نیستی خیلی عادیه و لازم نیست بیش از حد بهش فکر کنی."
درواقع حق با تهیونگ بود اما جیمین باید بیشتر در مورد این موضوع فکر می کرد. هنوز به خودش اطمینان نداشت و نمی خواست اگر رابطه شون خوب پیش نرفت خاطره بدی به جونگکوک بده.
برچسب:
نویسنده: یاسین سامانی